تبليغاتX
روزی بیاید و آن روز دور نباشد که ...

در 15سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می‌سازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی‌توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

گابریل گارسیا ماکز (نویسنده کلمبیایی و برنده جایزه نوبل ادبیات)

+ نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه 1387/12/18 و ساعت 9:27 |
آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار: بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان: ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خون‌آشام: نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهاره در شنبه 1387/11/19 و ساعت 13:44 |

پارسال توی اوج تنهایی ها و ناامیدیم از بعضی آدمای دور و برم – که یه روزی قرار بود همه امید من باشن – برای تغییر آب و هوای سنگین و ساکت خونه ام ، دو تا پرنده کوچولوی رنگارنگ خریدم ... پرنده های شیطون و شلخته ای که خیلی هم سر و صدا می کردن و از صبح علی الطلوع تا آخر شب یه ریز روی اعصابم راه می رفتن و تازه بعضی شبها یهو نصفه شب از خواب می پریدن و مثل جن زده ها توی تاریکی شروع می کردن به جویدن روزنامه های کف قفسشون و توی سر و مغز هم زدن !! ... خلاصه اونقدر عاصیم کردن که به خودم قول دادم هر طور شده از دستشون خلاص شم و بندازمشون به یکی اما متاسفانه یا خوشبختانه کیس مورد نظر پیدا نشد و اینها همین طور روی دست من موندن !!! تا اردیبهشت که به علت یه مریضی سخت مجبور شدم 3 هفته تموم توی خونه زندانی بشم و در نتیجه تنها همدم همه لحظه هام بشن این دو تا پرنده . خیلی بهشون عادت کردم ، باهاشون حرف می زدم و همه دلخوشیم شنیدن صدای اونا بود تا جایی که وقتی دو ماه بعد حدود یک هفته به سفر رفتم همه حواسم پیش اونها بود و دائم به این و اون سفارش می کردم که حتماً برن بهشون سر بزنن ، مبادا بی آب و دونه بمونن ، مبادا فکر کنن من به یادشون نیستم !!! اونقدر بهشون علاقه مند شدم که عزمم رو جزم کردم ببرمشون باغ پرنده ها و آزادشون کنم و تزم این بود که حتی یک روز آزادی ولو اینکه بی آب و دونه باشه و جای گرم و نرم نداشته باشن براشون بهترین هدیه است اما هر بار که اومدم به این تصمیم جامه عمل بپوشونم یه جورایی وسیله اش جور نشد تا اینکه .... دوباره هوا سرد شد و دلم نیومد توی باد و بارون آواره شون کنم خصوصاً که پرنده های ناحیه گرمسیر هستند و طاقت سرما رو ندارن ... حالا پرنده های نازنینم 6 تا تخم گذاشتن و هر روز از تخمهاشون مراقبت می کنن تا بالاخره یکیش هم که شده جوجه بشه ... از وقتی تخم گذاشتن اونقدر آروم شدن که نگو ، پرنده نر مدام غذا می خوره و می ذاره توی دهن ماده هه ، پرنده ماده هم همش می خوابه روی تخمهاش و دیگه جز روزی چند دقیقه بیشتر شیطونی نمی کنه خلاصه که همه هم و غمشون شده این تخم ها و دیگه حتی وقتی در قفسشون رو باز می کنم مثل اون موقع ها با کله نمیان بیرون و توی فضای اتاق از این ور به اون ور نمی پرن تا مبادا در نبودشون کسی به تخم هاشون دست بزنه و به حریم خونه شون دست درازی کنه .... خلاصه که اونا به قفس و من به اونا عادت کردم و همین حال و هواشون منو به این فکر انداخته که نکنه من هم یه روز به قفسم عادت کنم و دیگه دلم آزادی نخواد ؟ وای خدای من ! انگار هر چی پیش تر می ریم حس پرواز کمرنگ تر می شه ، دارم عادت می کنم ... می ترسم .... تو نذار این اتفاق بیفته من دلم نمی خواد این اتفاق بیفته ... رویای رهایی و پرواز رو از من نگیر و هر وقت داشت یادم می رفت با یه کشیده محکم به یادم بیار باشه ؟؟؟

+ نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 13:5 |

 

+ نوشته شده توسط بهاره در شنبه 1387/10/14 و ساعت 12:52 |

 

   این روزها درهم و آشفته ام ، خودم هم نمی دانم چه می خواهم و چرا اینطور شده ام ؟ مثل زندانی دربندی شده ام که به او وعده آزادی داده اند و او همه روزها و ثانیه هایش را با اندیشیدن به لحظه آزادی و اینکه پس از آن چگونه زندگی اش را بسازد ، می گذراند اما از سویی با دلهره و تشویش هر از گاه به این هم فکر می کند که نکند این وعده دروغی دل خوش کننده باشد یا آنقدر دیر محقق شود که فرصتی برای ساختن زندگی جدیدی نصیبش نشود و با حسرت و اندوه مرگ را در آغوش بکشد ؟؟! ..... می دانم که باید بروم اما کجا و کی اش را نمی دانم ، مطمئنم که اینجا جای من نیست اما راه رسیدن به جایی را که جای من است نمی شناسم .... زندگی ام شده است حسرت گذشته ها را خوردن و گوش دادن به آهنگ هایی که در همه دوران آزادی و یاغی بودنم بارها و بارها می شنیدم .... روح من در بند ناتوانی هایم گرفتار آمده است و تنها کاری که می توانم بکنم این است که با تلاش و توکل سعی کنم هر چه زودتر این ناتوانی ها و کم توانی های مادی را از میان بردارم تا روحم دوباره آزادی هایش را به دست آورد و مجبور نباشد زندگی ای را تحمل کند که چیزی برای آرامش بخشیدن به او ندارد .... من هنوز امیدوارم و به همین امید زنده ام .....

 

+ نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه 1387/10/03 و ساعت 8:42 |
 

   روزها با شتاب در گذرند و نمی دانم چرا در میان این همه دغدغه ها و گرفتاری های رنگارنگ کمتر جایی برای فکر کردن و اندیشیدن به خودمان و حقیقت وجودی مان می یابیم . شاید بعضی وقت ها حتی هیچ کاری هم نداریم اما دیگر عادتمان شده است به جای خلوت کردن با خودمان به این بیندیشیم که امور آتیه را چگونه و از کدام راه میانبری به سرانجام برسانیم تا شاید در روند پرشتاب پیشرفت های تصنعی و صعودهایمان به قله های در باطن همه پوشالی از دیگران عقب نمانیم ....

   روزها در گذرند و سالهای عمر ما یکی پس از دیگری می آیند و می روند بی آنکه آنطور که باید و شاید توشه ای برای فردای بی پایانی که در انتظار ماست بیندوزیم .... ای کاش هر روز فقط 5 دقیقه به خودمان و هر آنچه در پیرامونمان می گذرد فرمان ایست می دادیم و به آنچه واقعاً باید باشیم و بشویم می اندیشیدیم ، به اینکه رسالتمان چیست و در جهت تحققش چه گامهایی برداشته ایم ؟ ، به خودمان و روح عظیم و اهورایی مان و به مهر و حکمت کسی که این روح را در ما به ودیعه نهاده است و این که کدام یک از کارهایی که در اینجا می کنیم در آن روز بزرگ و در محضر خدای عادل و بی نسیان دستگیرمان خواهد شد ؟ ..... ای کاش لحظه ای به این می اندیشیدیم که این همه هیاهو و قیل و قال به چه کارمان می آید ؟ پشت سر این و آن صفحه چیدن ها ، دیگری را نردبان ترقی خود کردن ، تهمت ، غیبت ، دروغ و حق کشی که چه ؟ .... نامهربانی و دل شکنی که چه ؟ کاش آدمها با خودشان و دیگر خلایق خدا مهربان تر بودند ! کاش هدف رفتن و رسیدن بود و در این میان نه تنها سنگی پیش پای کسی نمی انداختیم که سعی می کردیم راهش را هموارتر کنیم و دستش را بگیریم ! کاش می دانستیم که آخر و عاقبت همه مان با هر آنچه داریم و نداریم یک جاست ! و کاش همه با هم لحظه ای سکوت می کردیم تا بتوانیم ندای درون خود و دیگران را بشنویم و بدانیم همه تکه های یک روحیم و یک چیز می خواهیم : آرامش در آغوش روحی که از آن نشات گرفته ایم ... که اگر این را می دانستیم جز رضای او کاری نمی کردیم و جز برای او گامی بر نمی داشتیم ..... مایه اش چند دقیقه سکوت است مهربان و اندکی تامل .... هستی ؟؟

 

+ نوشته شده توسط بهاره در شنبه 1387/09/30 و ساعت 10:7 |

 

دیشب غرق در اشک بودم ، چون ابر بهار می گریستم و هق هق های بی امان و فریادهای سرشار از عجزم را یکی پس از دیگری فرو می خوردم تا مبادا زندان بان قفس تنهایی ها و رنج هایم – که هر روز بیش از پیش تیشه بر ریشه ام می زند و این اواخر گویا کمر همت بر نابودیم بسته است – صدایی از من بشنود و به جای آنکه دردم را تسکین دهد خنجری از کلمه در قلبم فرو کند و زخمی بر زخم هایم بیفزاید .... آرام آرام گریه می کردم و در این میان با خودم و خدای خود سخن ها می گفتم : خدایا ! تو را به لطف و مهربانیت سوگند که روح مرا از قید این تن رها کن ، اگر جان من وابسته این تن نباشد دیگر مجبور نخواهم بود برای حفظ این دو و نیازشان به سرپناهی برای امنیت و آسودن و نیز مصون ماندنشان از حرف و نقل ها و زخم زبان های اطرافیان به ماندن در این زندگی تن دهم ... خدایا! حتی فکر رهایی هم رویای دل انگیزی است که در اوج خستگی و فرسودگی آرامم می کند و رهایی چه معنی دارد اگر به رحمت و بخشش تو امیدوار نباشم چه اگر بخواهی به خاطر خطاهای کوچک و بزرگی که از من سر زده است ، مجازاتم کنی آن دنیا ماتمکده ای بزرگتر و رنج آورتر از این دنیایم خواهد بود ...

خدایا ! تا پیش از این می اندیشیدم که بهانه های زنده بودن و ماندنم در این دنیا مادر ، پدر و خواهر و برادرم هستند اما امروز به خوبی دریافته ام که زیستن و برای زندگی تحمل کردن بهانه ای بزرگتر از اینها می خواهد و آن بهانه ، تو و ایمان به حکیم بودن توست .... خداوندا ! اگر گهگاه زبان به شکوه می گشایم و از زندگی ام اظهار نارضایتی می کنم بر من خرده نگیر همانطور که مادری کودک خطاکارش را به خاطر کمبود بینش و تجربه می بخشد و در دل آرزو می کند که در آینده ای نه چندان دور ، وقتی به جوانی رعنا بدل شد به کرده و گفته خود بیشتر بیندیشد و آنرا اصلاح کند ... خدای مهربانم ! به خاطر تمام نعمت هایی که به من داده ای – که نه به خاطر لیاقت من که از کرم و سخاوت توست – تو را سپاس می گویم و تقاضا دارم یاریم کنی تا هر چه زودتر امکان رهایی از بند این مشکلات را پیدا کنم و به آرامش و ثبات برسم ... یاریم کن تا زندگیم را آنطور که باید بسازم و این اندک مجال مانده را به بطالت و بی خویشی نگذرانم .... دستم را بگیر و احتیاجم را دریاب ....

دوستت دارم ..........

 

+ نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت 10:21 |

 

 

چيزهايي هست كه نمي دانم من   

مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد    

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال وپرم

راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم

من پر از نورم  و شن  و پر از دار و درخت

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

پرم از سايه برگي در آب :

چه درونم تنهاست .

 

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم

وبه سمتي بروم كه در ختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مر ا مي خواند

يك نفر باز صدا زد سهراب

كفش هايم كو ؟

+ نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه 1387/08/26 و ساعت 8:23 |
 

+ نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه 1387/08/20 و ساعت 11:44 |
 

و اما بخش دوم :

ª     فهمیده ام که تا با کسی هم صحبت نشده ایم نباید درباره وی قضاوت کنیم .

ª     فهمیده ام که حرفی را که حاضر نیستی بنویسی و زیرش را امضاء کنی نباید بزنی .

ª     فهمیده ام که اندازه یک خانه ربطی به میزان خوشبختی ساکنین آن ندارد .

ª     فهمیده ام که بهترین تعریفی که فرزندانم از من کرده اند این است که آنان آرزو دارند ازدواجی مثل من و شوهرم داشته باشند .

ª   فهمیده ام که اینکه فرزندان بالغم امروز چه طور افرادی هستند مستقیماً بر می گردد به روزهایی که من در کودکی به آنها می گفتم چه طور بچه هایی هستند .

ª     فهمیده ام که همیشه کافی نیست که دیگران آدم را ببخشند گاهی وقت ها انسان باید خودش را هم ببخشد .

ª     فهمیده ام که وقتی بچه دار شدی نظرت کلاً راجع به بچه های دیگران تغییر می کند .

ª     فهمیده ام که وقتی نقشه می کشی تا کار بد کسی رو تلافی کنی در حقیقت به او اجازه می دهی که بیشتر مایه عذابت شود .

ª     فهمیده ام که اگر از زنت پرسیدی ( چی شده ؟ ) و بهت گفت ( هیچی ) یعنی حسابی توی دردسر افتادی .

ª     فهمیده ام که ازدواج با یک آدم اجتماعی اگر خودت آدم گوشه گیری هستی برای تو خوب است .

ª     فهمیده ام که عشق و نه زمان دوای هر درد است .

ª     فهمیده ام که آدم ارزش پول رو وقتی می فهمه که حاصل کار خودش باشه .

ª     فهمیده ام که از وقتی خودم مادر شده ام قدر مادرم را بیشتر می دانم .

ª     فهمیده ام که در این دنیا آدم به هزار دوست احتیاج ندارد فقط یک نفر را می خواهد تا در روزهای خوشی و ناخوشی کنارش باشد .

ª     فهمیده ام که اگر برای دشمنانت دعا کنی دیگر از آنها متنفر نخواهی بود .

ª     فهمیده ام که آقایان ترجیح می دهند که برای ساعت ها راه خود را گم کنند ولی از کسی آدرس نپرسند .

ª     فهمیده ام که موقعیت ها هیچ گاه از بین نمی روند . اگر شما آنها را از دست دهید شخص دیگری آنها را به دست می آورد .

ª     فهمیده ام که نباید وقت زیادی از امروز را صرف غصه خوردن برای دیروز کنی .

ª     فهمیده ام که هر کسی از تعریف خوشش می آید .

ª     فهمیده ام که ما وقت زیادی را صرف آرزو برای داشتن نداشته ها و غفلت از داشته ها می کنیم .

ª     فهمیده ام که ازدواج همیشه آسان نیست . باید بیش از هر چیز دیگری در زندگی روی آن کار کرد تا موفق از آب در بیاید .

ª     فهمیده ام که بیشتر پشیمانی هایم بابت کارهایی است که انجام نداده ام بنابراین حالا به جای ( نه ) بیشتر می گویم ( چرا که نه ) !

ª     فهمیده ام که هر چه قدر وقت کم تری برای انجام کار داشته باشی ، کار بیشتری انجام می دهی .

ª     فهمیده ام که خط زدن آخرین مورد در فهرست ( کارهایی که باید امروز انجام دهم ) احساس رضایت زیادی در من ایجاد می کند .

ª     فهمیده ام که باید کار کرد و امیدوار بود ولی هرگز نباید بیش از آنچه کار می کنی امیدوار باشی .

ª     فهمیده ام که بعضی وقت ها که عصبانی هستم حق دارم که عصبانی باشم ولی هرگز این حق را ندارم که بی رحم شوم .

ª     فهمیده ام که انتقاد درباره چیزی که انسان آن را تجربه نکرده کاری ساده است .

ª     فهمیده ام که زندگی مثل یک کتاب است . بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود .

ª     فهمیده ام که نباید توی رستورانی که آشپزش لاغره غذا بخوری .

ª     فهمیده ام که تصور این که خدا کنارم ایستاده باعث می شود که دست به بسیاری از کارهایی که می دانم اشتباه است نزنم .

ª     فهمیده ام که وقتی یک زن می گوید عصبانی نیست ، معمولاً عصبانی است .

ª   فهمیده ام که یک شوهر هر چه قدر هم که کارهای مختلفی در منزل انجام دهد اگر بلد نباشد چگونه عشقش را به همسرش نشان دهد ، ازدواجشان محکوم به فناست .

ª     فهمیده ام که اخراج شدن می تواند بهترین اتفاق ممکن باشد .

ª     فهمیده ام که سابقه و شرایط ممکن است در این که ما ( که هستیم ) موثر باشند اما هیچ اثری در این که ( که می شویم ) نخواهند گذاشت .

ª     فهمیده ام که مادرها هم اشتباه می کنند .

ª     فهمیده ام که هیچ گاه نمی شود کسی را در آغوش گرفت و در مقابل در آغوش گرفته نشد .

ª     فهمیده ام که می شود انسان با یک نگاه دیوانه وار عاشق شود .

ª     فهمیده ام که خدا از هیچ آدمی نمی خواهد که بهترین باشد . فقط کافی است که بهترین و بیشترین تلاشت را بکنی .

ª     فهمیده ام که وقتی عاشقی کاملاً مشخصه .

ª     فهمیده ام برای آن که حقیقتاً بفهمم پدرم چه قدر مرا دوست دارد باید خودم پسری داشته باشم .

ª     فهمیده ام که وقتی از عهده خریدن چیزی بر می آیم که دیگر احتیاجی به آن چیز ندارم .

ª     فهمیده ام که مهربانی با نگهبان یک سازمان همانقدر مهم است که مهربانی با رییس آن سازمان .

ª     فهمیده ام که انسان بهتر است با کسی ازدواج کند که سرشت خوبی داشته باشد نه اندام خوبی .

ª     فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن .

ª     فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد .

ª     فهمیده ام که اصول اخلاقی محکم مانند قطب نما راه گشا هستند .

ª     فهمیده ام که هر دستاورد مهمی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است .

ª     فهمیده ام که ازدواج به خاطر پول دشوارترین راه پولدار شدن است .

ª     فهمیده ام که هرگز نباید آنقدر سرت شلوغ باشد که برای گفتن کلمات ( لطفاً ) و ( متشکرم ) وقت نداشته باشی .

ª     فهمیده ام که حتی وقتی از دردی رنج می برم لزوماً نباید مایه رنج دیگران شوم .

ª     فهمیده ام که با یک مشاجره حل نشده هرگز نباید به رختخواب رفت .

ª     فهمیده ام که هیچ تفریحی لذت بخش تر از داشتن شغلی نیست که از انجام آن لذت می بری .

ª     فهمیده ام که انسان با مطالعه می تواند هر چیزی را به خود بیاموزد .

ª     فهمیده ام که بچه دار شدن مشکلات زناشویی کسی را حل نمی کند .

ª     فهمیده ام که موفقیت کاری اگر به قیمت شکست در زندگی خانوادگی باشد ارزش ندارد .

ª     فهمیده ام که وقتی مشغول صرف غذای دست پخت همسرم هستم هرگز نباید از دست پخت مادرم تعریف کنم.

ª     فهمیده ام که روزها طولانی هستند ولی زندگی کوتاه .

ª     فهمیده ام که نباید با کسی ازدواج کنی که مشکلاتش از تو بیشتر است .

ª     فهمیده ام که سلامتی ، سرمایه حقیقی است .

ª     فهمیده ام که انسان باید به هر قیمتی سر قولش باشد .

ª     فهمیده ام که تا وقتی همان کاری را بکنی که همیشه می کردی ، حاصلش همان چیزی خواهد بودکه همیشه بوده .

ª     فهمیده ام که هر شخصی همان کسی خواهد شد که فکرش را می کرده است .

ª     فهمیده ام که تنفر مانند یک اسید است که ظرف خود را هم آب می کند .

ª     فهمیده ام که اگر کسی در دامان مادر درس عشق نگیرد ، در هیچ جا و هیچ سن دیگر هم یاد نخواهد گرفت .

 

+ نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه 1387/08/16 و ساعت 11:42 |

 

دوست خوبم آرزو چند روز قبل یه کتاب بهم داد به نام " در زندگی فهمیده ام که ...." و من بخشی از نکاتی رو که به نظرم جالب اومد تایپ کردم و کم کم توی وبم می گذارم تا بقیه هم بتونن استفاده کنن اما بخش اول :

 

ª     فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد .

ª     فهمیده ام که اشکالی ندارد به چیزی که داری قانع باشی ولی به چیزی که هستی قانع نباش .

ª     فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم .

ª     فهمیده ام که بچه دار شدن تمام اولویت های انسان را تغییر می دهد .

ª     فهمیده ام که باید تصمیمات کوچک را با فکرم بگیرم و تصمیمات بزرگ را با دلم .

ª     فهمیده ام که هیچ چیز مانند یک مقدار پول در حساب بانکی به آدم آزادی عمل نمی دهد .

ª     فهمیده ام که شاخص شدن تنها احتیاج به اندکی تلاش بیشتر دارد .

ª     فهمیده ام بزرگ ترین نیاز هر انسان این است که احساس کند قدرش را می دانند .

ª     فهمیده ام که نباید وقتم را صرف نگرانی در مورد چیزهایی کنم که نمی توانم آنها را تغییر دهم .

ª     فهمیده ام که بیشتر آدمها درست وقتی در آستانه موفقیت هستند ، دست از تلاش می کشند .

ª     فهمیده ام که هیچ گاه برای ترمیم یک رابطه آسیب دیده دیر نیست .

ª     فهمیده ام که اگر منتظر باشی تا دیگران تو را خوشبخت کنند ، برای همیشه مایوس خواهی ماند .

ª     فهمیده ام که نباید وارد نزاعی شد که در آن چیزی برای " بردن " وجود ندارد .

ª     فهمیده ام که وقتی یک زن چیزی را بخواهد ، هرگز نباید توانایی های وی را دست کم گرفت .

ª     فهمیده ام که خطرناک ترین کارها به کم قانع بودن است .

ª     فهمیده ام که وقتی با همسرتان مشاجره می کنید ، اولین کسی که بگوید " متاسفم ناراحتت کردم ، منو ببخش " برنده واقعی است .

ª     فهمیده ام که همه خانم ها دوست دارند  به آن ها گل هدیه کنی ، مخصوصاً اگر مناسبت خاصی وجود نداشته باشد .

ª     فهمیده ام که هرگز نباید برای تساوی بازی کرد ، هدف باید برد باشد .

ª     فهمیده ام که نباید در مورد موفقیت هایت با افرادی که از تو کامیابی کمتری دارند صحبت کنی .

ª     فهمیده ام که بازنده ها همیشه تقصیر را به گردن دیگران می اندازند .

ª     فهمیده ام که یک ازدواج موفق شادی ها را دو چندان و غم ها را نصف می کند .

ª     فهمیده ام که زن ها بهتر و سریع تر از مردها با شرایط سخت سازگار می شوند .

ª     فهمیده ام که مهم نیست دیگران در مورد من چه فکری می کنند بلکه مهم این است که من در مورد خودم چه فکری می کنم .

ª     فهمیده ام که یک همسر عاشق و وفادار بزرگ ترین گنجینه یک مرد است .

ª     فهمیده ام که یک مرد برای دانستن خیلی چیزها کافی است ببیند که همسر وی چه قدر احساس خوشبختی می کند .

 

ª     فهمیده ام که بدترین تصمیمات را وقتی گرفته ام که عصبانی بوده ام .

ª   فهمیده ام که باید به آینده نظر داشت . هنوز چه بسیارند کتابهای خوبی که باید خواند ، دوستانی که باید دید و طلوع خورشیدی که باید نظاره کرد .

ª   فهمیده ام که چیزهای زیادی را می توان در خصوص روابط یک زوج فهمید آن هم تنها با توجه به اینکه هر یک پس از دوش گرفتن تا چه اندازه حمام را برای دیگری تمیز می کند .

ª     فهمیده ام که اگر با شوهرت مشغول کیک خوردن هستی و دیدی او تکه کوچک تر را برای خودش برداشته بدان که هنوز دوستت دارد .

ª     فهمیده ام که نباید خانه را بدون شوخی ترک کنی .

ª     فهمیده ام که تا وقتی به جای تاسف و پشیمانی به رویاهایم بیندیشم متوجه پیر شدن نمی شوم .

ª   فهمیده ام که اگر با کسی ارتباط داری که به تو اعتقاد ندارد بهتر است قبل از این که خودت هم اعتقادت را به خودت از دست بدهی به این رابطه پایان دهی .

ª     فهمیده ام که راه باوقار پیر شدن این است که همیشه خود را فعال نگه داری .

ª     فهمیده ام که تشویق و ترغیب های شوهرم باعث می شود که من کارهایی را انجام دهم که فکر می کدرم نمی توانم .

ª     فهمیده ام که یک زن تحمل هر چیزی را دارد به جز فراموش شدن و احساس اینکه دیگر نیازی به وجود وی نیست .

ª     فهمیده ام که هیچ موقعیتی آن قدر بد نیست که عصبانی شدن نتواند آن را بدتر کند .

ª     فهمیده ام فردی که تازه با او آشنا شده ای ممکن است از شخصی که همه عمرت او را می شناختی برای تو دوست بهتری باشد .

ª     فهمیده ام که مشکلات بزرگ حریف آدم هایی که قلب بزرگی دارند نمی شود .

ª     فهمیده ام که هیچ کس مسئول خوشبخت کردن من نیست . کار ، کار خودم است .

ª     فهمیده ام که تغییر برای افراد شجاع چالش است ، برای افراد هشیار یک فرصت و برای افراد سست و متزلزل یک تهدید .

ª     فهمیده ام اگر فردی که با او هستی از تو آدمی قوی تر و بهتر نمی سازد ، همنشین مناسبی نیست .

ª     فهمیده ام که ما را بر اساس کارهایی که به سرانجام می رسانیم مورد قضاوت قرار می دهند نه کارهایی که شروع می کنیم .

ª     فهمیده ام که تاثیر وجود همسرم در تک تک کارهایی که انجام می دهم انکارناپذیر است .

ª     فهمیده ام که وقتی نگران هستی باید مشکلات را به خدا واگذار کنی . او تنها کسی است که تمام شب ها بیدار است .

 

+ نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه 1387/08/12 و ساعت 10:8 |

 

چند روزیست که حال و هوای شهر بارانی ست و امروز بارانی تر و پاک تر چون دیشب را با لالایی آسمان به خواب رفتم و صبح هنگام با صدای دلنواز برخورد قطرات باران روی برگهای سبز درختان بلند قامت دور و بر خانه مان به زندگی خوشامد گفتم .... وقتی باران می بارد از خود بی خود می شوم و حال و هوای جوانی و عشق و عاشقی به سرم می زند ، انگار دیوانه می شوم و دلم می خواهد بی هیچ چتر و پناهی به کوچه و خیابان ها بروم و زیر باران بی امان قدم بزنم ، گریه کنم ، شعرهای حمید مصدق را بخوانم و خاطرات کمرنگ شده دوران دانشجویی را جانی تازه بخشم .... وقتی باران می بارد دلم می خواهد دستان گرم و عاشقی را در دست بگیرم و دوشادوش و چسبیده به کالبد مردی که صاحب این دستهاست ساعت ها قدم بزنم و از دیروزهای رفته و فرداهای ناآمده بگویم و حتی یک لحظه سرما را احساس نکنم چه به گرمای عشق رویین تنم .... وقتی هوا بارانی ست دلم هوای درخت های سر به فلک کشیده پشت خوابگاه دانشگاه و روبروی در انجمن اسلامی را می کند که ریزش باران بر برگ های خشک پاییزی شان عظمت و زیبایی شان را دو چندان می کرد و شاید حتی بی آنکه ذره ای متوجه اطرافم شوم مدتها مرا در رویای دوست داشتنیم غوطه ور می ساخت ..... وقتی باران می بارد عاشق خواندن شعر حمید مصدق می شوم که " وای باران ! باران ! شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟" ... وقتی باران می بارد دوباره خودم می شوم و روح سرکش جوانیم را باز می یابم ... می گویم جوانی ! انگار الان جوان نیستم ! اما به راستی که همه جوانی یک طرف و دوران دانشجویی یک طرف ! چه حال و هوایی داشتیم : از هر غم و غصه مادی ای فارغ بودیم و بزرگ ترین دغدغه مان رای آوردن آقای خاتمی در انتخابات و شعارهای اصلاح گرایانه بود ! غم نان نمی دانستیم چیست ؟ غصه دنیا را نداشتیم ! فکر می کردیم درسمان که تمام شد بلافاصله دستمان به کاری بند می شود و با پشتوانه قوی تری می توانیم برویم دنبال آرزوها و آرمان هایمان ، چه می دانستیم هر چه پیش تر برویم دست و پایمان بسته تر می شود و حالمان نزارتر ! بگذریم دلم نمی خواهد روز بارانیم را با این حرفها خراب کنم ....

دلم حسابی برای دانشگاه تنگ شده است ، به سرم افتاده که بچه ها را تا جایی که می توانم جمع کنم و یک روز پاییزی قرار بگذاریم برویم دانشگاه ، بگوییم ، بخندیم و برای ساعاتی غم دنیا را از دل بیرون کنیم .... البته این بار شاید خیلی ها با بچه هایشان بیایند و بقیه هم دست کم ازدواج کرده باشند و همین هماهنگی را سخت می کند اما کار نشد ندارد و یک جورهایی باید که بشود ! .... این هم تصمیم یک روز بارانی بهاره دیوانه !

 

+ نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه 1387/08/09 و ساعت 8:46 |
 
قفس

قفس اين قفس اين قفس...

پرنده
 
  در خواب‌اش از ياد مي‌بَرَد
من اما در خواب مي‌بينم‌اش،
که خود
 
  به بيداری
نقشي به کمال‌ام
 
  از قفس.



از ما دو
 
  کدام؟ ــ
تو که زندان‌ات تو را زمزمه مي‌کند
يا من
که غريو ِ خود را نيز
 
  نمي‌شنوم؟
تو که زندان‌ات مرا غريو مي‌کشد،
يا من
که زمزمه‌ی تو
 
  در اين بهاران‌ام
مجال ِ باغ و دماغ ِ سبزه‌زار نمي‌دهد؟ ــ

از ما دو
 
  کدام؟



قفس
اين زمزمه
اين غريو
اين بهاران
اين قفس اين قفس اين قفس ای امان!


 
زنده یاد احمد شاملو
+ نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه 1387/07/21 و ساعت 15:44 |
 

روزها و شب ها یکی بعد از دیگری می گذرند و در این گذر آنچنان عجول و کم طاقتند که انگار پشت خط پایان کسی با آغوش باز و هدایایی تکرار نشدنی در انتظار آنهاست ! دیروزها بزرگترین آرزویم رسیدن به سن هجده سالگی بود و بعدترش وقتی به دانشگاه رفتم آرزویم رسیدن به بیست و دو سالگی تا به خیال خودم درس و دانشگاه را تمام کرده باشم و فارغ از شانزده هفده سال درس خواندن به کار و تفریح و سر و سامان دادن زندگیم بپردازم – و بماند که به خاطر خطاهای خودم و جبرهای زمانه نه تنها سامان نگرفتم که بی سامان تر هم شدم و سردرگمی و در به دری مرا به این وا داشت که هر روز بیش از دیروز حسرت گذشته ها را بخورم و به این نتیجه برسم که هر چه جلوتر می رویم زندگی سخت گیر تر می شود و سختی ها و دردها بزرگتر . اما امروز ، در سن بیست و هفت سالگی ، دلم می خواهد روزها آرام تر به پیش بروند تا شاید کمی دیرتر سی سالگی را تجربه کنم !

در یکی از بهترین دانشگاههای کشور درس بخوانی ، از خیلی از هم سن و سالانت متین تر و محجوب تر بگردی ، سعی کنی پاک بمانی و پاک زندگی کنی ، در محیط کار به چیزی جز کار و انجام وظایفت به نحو احسن فکر نکنی و .... و آن وقت باز هم نه زندگی خانوادگی مطلوبی داشته باشی نه کار در خور و شایسته ای و نه مالی ، ثروتی یا حتی گنج بالاتری مثل بچه که مایه سرگرمی یا بهانه ماندنت باشد ..... این چند ماهه اخیر آنقدر فشار کاری و مشکلات خانوادگی روحم را مچاله کرده است که گاهی حتی یادم می رود من هم آدمم و حق حیات دارم ! خیلی وقت است حتی فرصت نکرده ام خودم را به دقت نگاه کنم و دیشب وقتی تصادفاً در آینه موهایم را دیدم ، از این همه بلند شدن و زیبا شدنشان لذت بردم و حیرت کردم از اینکه آدم حساسی مثل من تا چه اندازه می توانسته گرفتار باشد که حتی از جسم خودش هم غافل مانده ... دلم برای خودم و همه احساس های قشنگم تنگ شده است ، دلم برای دغدغه های مقدس ذهن و دلم تنگ شده ، دلم می خواهد عاشقی کنم و هنوز هم با وجود همه آسیب هایی که زندگی زناشویی ام به من وارد کرده احساس وفاداری و مهربانی همیشگیم می خواهد این عشق را به همسر نامهربانم پیشکش کنم نه کس دیگری ! دلم می خواهد او هم قدر بداند و چون آینه ای این حس پاک را در روح زنگار گرفته ام باز بتاباند تا به نور او من روشن و به نور من ، او روشن شود .........

دلم آزادی می خواهد و آرامشی سپید که به هیاهوی آدمهای دل سیاه خط خطی نشود ... از اینکه مدام مانند کلکی شکسته بر موجهای نا آرام زندگی به این سو و آن سو می روم خسته شده ام ، ساحلی امن و قایقرانی امین می خواهم تا در پناهشان شکستگی های جان و تنم را مرهم بگذارم و در راهی حرکت کنم که باید ..... دلم می خواهد همیشه ، همه چیز و همه کس خوب باشد و هیچ دلی به اندوه و گرفتاری مبتلا نشود ...

خدایا! خدای صبور و مهربان من ! از این روزهای بد پر تکرار خسته و افسرده ام ، صبرم تمام شده است و بی تاب رسیدن یاری توام ... یاری ای که هرگز از من دریغش نکردی و به خاطرش سپاسگزارم .... دوستت دارم خدای خوب ، خدای آبی ،خدای پاک و خدای زیبا ....

 

+ نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه 1387/07/21 و ساعت 15:27 |
 

دیشب خسته و بی رمق از کارهای طاقت فرسای روزانه و در حالی که چشمانم به خاطر اشکهایی که به هنگام اذان مغرب ریخته بودم همه چیز را دو تا می دید ، به سراغ کتاب مقدسم  " کویر " رفتم تا مثل همیشه با کلمات جادویی و ماورایی اش غم زمینی بودن و بی ثمر زیستن را از یاد ببرم ، تصادفی صفحه ای را باز کردم و آنچه در زیر می آید ثمر این تفال زدن است ..... ای کاش می دانستم باید چگونه زندگی کنم و در کدام راه قدم بر دارم که این روح سرکش دمی آسوده ام بگذارد و مدام نهیبم نزند که درمانده و بی هدفی و زندگیت شده است مانند گوسفندی بی مغز در کنج آخوری تاریک و عفن ...........

 

همه چیز در جهان برای بودن آدمی است و درد این است که بودن ، خود ، برای چیست ؟ چه خنده آورند آنها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن آنها است ! و چه بسیارند آدمیانی که در این گردونه ابلهانه دور می زنند . داستان اینان داستان خر خراس است که از بامداد تا شامگاه در حرکت است و در پایان ، درست به همان نقطه می رسد که آغاز کرده بود !

این است آن غار افلاطونی یی که زندگی نام دارد و تنها کسانی در آن خوب و خوش زندگی آرام و سعادتمندانه ای می توانند داشت که از بیرون بی خبرند : پیکی ، پیامی ، صدای آشنایی از آن سو ، آرامش تاریکشان را بر نیاشفته است . در این غار گیاه و حیوان و آدمی هم خانه اند .

پل والری می گوید : " برای نخستین بار انسان امروز است که می داند تمدنش فناپذیر است ! " و این بلند ترین قله ای است که فرهنگ بشری فتح کرده است و  در این غار تنها انسان است که می داند با گیاه و حیوان همخانه است و سرچشمه همه رنج هایش در همین آگاهی است . تصادفی نیست که آن " میوه ممنوع " را که در بهشت خورد میوه " درخت بینایی " گفته اند ، میوه ای که تا از حلقومش فرو رفت باغ سر سبز و زندگی خوش و آرام و سرشار از لذتش در بهشت ، غربت خاکی پر از رنج و تنهایی در زمین " گشت " ! و این است معنای بی پایان آن حقیقت جاویدی که " هبوط آدم " نام دارد و عصیان آدم و چه شباهتی است میان پرومته و شیطان !

آدمی در این خانه دربسته که با گیاه و جاندار سعادتمند همنشین است ، در کنار " پنجره " ، یک نگاه منتظر است . نگاهی لبریز از رنج و شوق . در فضای مهگونی که پیش چشم دارد هر جرقه ای که از صاعقه های دور دست بر می جهد فضای درونش را روشن و داغ می کند و صدای تندری را در دلش می شنود و سمفونی خاطره آمیز و سیراب کن بارانی که در صحرای ساکت و بی مرز دلش که کشتزار خاطره های بهشتی است باریدن می گیرد و تمام بودنش همچون حلقوم تشنه ای در زیر باران های اسفندی از لذت مطبوع نوازش آرام می گیرد . ناگهان پنجره بسته می شود و صدای باران خاموش می گردد . روح از خفقان بی قراری می کند و همچون دیوانه ای خشمگین در زنجیر ، مجروح و دردمند به خود می پیچد . گاه صدای پایی – که می شناسد ، این صدای پای اوست – از بیرون می شنود و هوای خفقان آور و ساکت اطاق را از التهاب سرشار می کند و او همچون کبکی تنها که آوای آشنایش را از دور شنیده باشد در قفسش ، سراسیمه از این سو به آن سو هر بار دیواری او را به دیوار مقابل می راند .

جانور حرکت دارد اما " سر در زمین " ! و درخت از زمین سر بر کشیده است اما " پا در خاک " و آدمی جانوری است که همچون درخت رو به آسمان می روید . قامت بلند عصیانی است که از پستی این دنیای کوتاه به ماوراء سر برداشته و او را بر گونه خیال و آرزویش سرشته اند تا سقف بشکافد و خود را همچون رازی از سایه مهتابی ، همچون نگاهی از روزنه ستاره ای از این تنگنای خفه و تاریک جهانی که از همه سو جانش را تنگ در آغوش خشن دیواره هایش می فشرد ، پشم و پیه بر نگرفته تا در او سهم روح از تن بیشتر باشد و بدن ، نه حصاری استوار و ضخیم بر گرد یک زندانی ضعیف و زبون که حریری نازک بر اندام دل باشد و از زیر پوست جسمش روح مهاجم و طغیانگر و گدازانش بیرون زند و از ورای این پوشش سبک و لطیف و شکننده آن که با پرتو بی تاب شمعی که ساکت می گرید خود را دیوانه وار به در و دیوار می زند تا رها شود ، از چشمی پنهان نماند .

اندام ها در او تیغ است ، کشیده است ، یعنی که با هر چه هست ، با هر چه خود را بر او افکنده است و او را در خود نگه داشته است سر ستیز دارد ، گردن عصیان دارد ، یعنی که فرسایش هوا و خاک و فضا و زندگی و این دنیا که از همه سو خود را بر او افکنده است و سنگینی میکند نپذیرفته است و با تنبلی و ضعف و خمیر مایگی خود را تسلیم نکرده است ، یعنی خود را با آنچه احاطه اش کرده است تطبیق نداده است ، یعنی که در قالب طبیعت نمی گنجد ، در این جهان جا نیفتاده است ، یعنی می خواهد بشکند ، ببرد ، پاره کند ، بشکافد و درهم ریزد و پرواز کند ، رها شود .

 زنده یاد علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه 1387/06/26 و ساعت 13:46 |


Powered By
BLOGFA.COM